صدای زندگی

نقد و معرفی موسیقی

نقدی كوتاه بر نقایص موسیقی سنتی ایران 2

  در نوشته ی پیشین، نگاهی اجمالی بر دو مشكل ریشه ای موسیقی سنتی انداختیم،‌ امید كه بتوانیم در این نوشته و نوشته های بعد، تماما مطلب را بازگو كرده و به ایرادات دیگر نیز بپردازیم.

  همانطور كه می دانید، موسیقی كنونی ایران غالبا ردیف نوازی و ردیف خوانی است، البته این ردیف ها بخشی از نظامی بزرگتر، به نام موسیقی مقامی (1) هستند كه بنا بر روایات تاریخی، به علت سختگیری های حكام دوره ی صفویه این نظام از هم پاشید و بعدها جای خود را به نظام ردیفی داد. ردیف، راویان و گرد آورندگان مختلفی دارد، اما در مجموع و با در نظر گرفتن تشابهات كلی، می توان آن را به چندین آواز تقسیم بندی كرد كه آواز های بزرگ، "دستگاه" نامیده می شوند. 

  هر دستگاه از حیث توالی نت ها و فواصل جزئی با دیگر دستگاه ها شباهتی ندارد، در واقع دستگاه ها را می توان به اوزان عروضی ادبیات كلاسیك تشبیه كرد و حال آنكه واقعیت امرِ دستگاه های ایرانی، چیزی جز روایت اوزان عروضی اشعار كلاسیك نیست، مگر در موارد استثنا. 

  به زبانی بسیار ساده، هر دستگاه را می توان به یك اجرای زنده ی موسیقی تشبیه كرد، این اجرای زنده دارای چند مرحله است: نخست می توان با "پیش درآمد" آغاز نمود، قطعه ای بی كلام كه معرف فضای كلی و شور و حال آن دستگاه است. پس از آن به "درآمد" می رسیم، این بخش همانطور كه از نامش پیدا است مدخل ورود به فضای دستگاه است و محور تمام قطعاتِ پس از خود می باشد. اگر به "آلبوم های مفهومی" موسیقی نگاهی بیاندازید، خواهید دید كه تمام قطعات آلبوم، حول "یك یا چند ملودی شاهد" می چرخند و فراز و فرود ها، تماما تحت تاثیر آن ملودی ها است. در موسیقی سنتی و دستگاهی نیز، درآمد، نقشی محوری شبیه به آنچه گفته شد، ایفا می كند. پس از درآمد، قطعات مختلفی اجرا می شوند كه ساز و آواز ها، چهار مضراب ها و تصنیف ها از جمله این قطعات هستند. آواز ها، شالوده ی موسیقایی و مفهومی هر دستگاه اند كه عموما فراز های هر اجرا را شكل می دهند. چهار مضراب ها قطعاتی تماما سازی بوده و هدف اصلی پیدایش آنها، ایجاد تحول و خارج ساختن فضای دستگاه از یكنواختی است. چهار مضراب ها در هر اجرا و توسط هر نوازنده دستخوش تغییرات اندكی می شوند، اما اساس و بنیان آنها تا به حال تغییر چندانی نداشته است. "تصنیف" در زبان حال موسیقی ایران، همان "ترانه" است با این تفاوت كه به خاطر وجود اشعار كلاسیك، كمی غنی تر از عموم ترانه های غربی است. سر انجامِ هر اجرا قطعه ای است سازی در قالب "رِنگ". رِنگ ها درهای خروجی هر دستگاه هستند، چرا كه با ورود به فضای هر اجرا، احوال شنونده دگرگون می شود، حال آنكه وظیفه ی "رِنگ" در كنار خاتمه بخشیدن به اجرا، بازگرداندن آن انرژی و تحرك پیشین است.(2)

  این تقسیم بندی كلی در اجراهای سنتی در نگاه اول كم نقص است و عملكرد بسیار خوبی دارد، چرا كه هر اجرا به تنهایی پاسخگوی تمام نیازهای شنونده است. اما كمی به عقب باز می گردیم، جایی كه به ادبیات كلاسیك ایران و تاثیرش بر موسیقی سنتی ایران اشاره شد. این ادبیات اصیل، خود دچار معضلی بزرگ است كه به یكی از دلایل اصلی پیدایش شعر نو نیز بدل گشت؛ وجود اوزان عروضی. شعرای قدیم ایران همگی مجبور به سرودن اشعار، در قالب ها و اوزانی خاص بودند و اگر شاعری، آنچنان كه باید و شاید با ساختار های ادبی و كلامی آشنایی نداشت، در بیان دچار مشكل می شد، چرا كه نیاز به جور كردن كلمات قافیه و هماهنگ كردن آنها با وزن و قالب، از شیوایی مفهومِ نقش بسته در ذهن وی می كاهید. از آنجا كه دستگاه های موسیقی ایرانی، عموما راوی این اوزان خاص هستند، به نوعی با این محدودیت از سوی ادبیات درگیر خواهند شد. از این رو ساختار هایی طبق تعاریف كلی بالا ارائه شد تا این محدودیت را پوشش دهد. اما این ساختار ها به علت تغییر ناپذیر بودن اوزان ادبیات، به شكل قانون در آمدند؛ چهار مضراب ها سال های سال است كه به یك شكل عرضه می شوند، به گونه ای كه هیچ كس با شنیدن اسم چهار مضراب، انتظار كاری متفاوت را نخواهد داشت. آواز ها عموما قابل پیشبینی اند و كمتر از عنصر خلاقیت بهره می برند، مگر از سوی خود خواننده و آهنگساز كه حتی سبك منحصر به فرد آنها هم بعد از مدتی رنگ و بوی تكرار می گیرد و در لایه های این ساختار ها گم می شود.

  اگر در ساختار های این موسیقی عمیق تر كنكاش كنیم، مشكل "تكرار" را ریشه ای تر خواهیم یافت. چیزی كه اكنون با نام موسیقی سنتی می شناسیم تشكیل شده از ملودی ها و قطعات خاصی است كه سال ها و حتی قرن ها پیش نوشته شدند و اكنون پا از وجود یك قطعه ی موسیقی فراتر گذاشته و قالب های این سبك را شكل داده اند. همین امر، خود یكی از دلایل اصلی عدم پیشرفت موسیقی ایرانی طی قرن های گذشته است.

  اصالت موسیقی مساوی است با خلاقیت و اگر خلاقیت را در تكرار ببینیم، مسلما اصل موسیقی را زیر پا نهاده ایم. تاریخ این هنر ثابت كرده كه وجود برچسب هایی مرسوم به "سبك" نمی تواند مانع بروز خلاقیت شود، چرا كه در موسیقی جهانی این امر به وضوح قابل رویت است، به عنوان مثال دو گروه كه هر دو اصطلاحا در سبك پراگرسیو راك فعالیت می كنند، لزوما قطعاتی با ساختار یكسان ندارند. اما در نگاه و عملِ بسیاری از آهنگسازان ما، موسیقی ایرانی برابر است با قوانین و قواعدی مشخص و هر كس كه خواهان ورود به این وادی است، باید این قوانین را بپذیرد. اما در واقع موسیقی ورای قوانین است و موسیقی دانان ایرانی نیز به راحتی می توانند آثار متفاوت با نگاهی خلاق و پویا در این عرصه ارائه كنند، كما اینكه بودند و هستند افرادی كه این به اصطلاح قوانین را شكستند، اما سوال این جا است كه این اصرار بر حفظ آثار قدیمی، و باز پروری و باز خوانی آنان و همچنین حفظ محدودیت ناشی از ادبیات كلاسیك به چه علت است؟ 


پاورقی 1: موسیقی مقامی بر مبنای قطعاتی طولانی با چندین ساختار خود متشابه استوار بود، حال آنكه ردیف های امروزی بر پایه ی ساختار های مختلف و به هم پیوسته، در قالب چندین قطعه شكل گرفته اند.

پاورقی 2: آنچه گفته شد لزوما ساختار تمام اجراهای موسیقی ایرانی و دستگاهی نیست، بلكه به آنچه مرسوم است اشاره می كند. 


نقدی كوتاه بر نقایص موسیقی سنتی ایران 1

  این نوشته یكی از سلسله مقالات، با مضمون نقدی بر موسیقی ایرانی است، كه بخش اول آن، به نوعی مقدمه و شمایی كلی است از آنچه در آینده مورد بحث واقع خواهد شد. اما پیش از خواندن مقاله ی اصلی، لازم دیدم به چند نكته پیرامون مسئله "نقد و نحوه ی انتقاد" با زبانی ساده بپردازم.

1) نخست بهتر است دو نو ع اصلی از انواع نقد را شرح دهم: نوع اول را می توان نقد ساختاری عنوان كرد، بدین معنا كه متخصصین هنرهای گوناگون به مانند داوران یك مسابقه، كیفیت ایجاد و نحوه ی اجرای یك اثر را با توجه به ساختار درونی آن بررسی می كنند. و نیز این نوع نقد را می توان به كار اساتید علوم و هنرهای مختلف تشبیه كرد، چرا كه اساتید همواره ایراد ساختاری شاگردان خود را گوش زد می كنند و با تكیه بر تجربه ی خود بهترین راه را به آنها نشان می دهند.

  نوع دوم نقد را نقد بازتابی می نامم. اگر دیدگاه های تخصصی را كنار بگذاریم، با نگاهی روبرو خواهیم شد كه نقد را متاثر از تفكر منطقی و احساسی بازتاب شده از آثار هنری می بیند. یك تابلوی نقاشی شاید برای یك نقاش یا متخصص‌ كاری پیش پا افتاده به نظر برسد اما از نگاه یك شخص عادی اثری فوق العاده باشد! "نقد بازتابی" جامع تر از نقد ساختاری است، چرا كه نگاهی وسیع تر و ملموس تر برای عموم مخاطبان ارائه می كند و همچنین ایرادی كه با این طرز نگاه به اثری وارد می شود، قابل تامل تر است. قابل ذكر است كه تمامی نقدهای مربوط به موسیقی ایرانی كه منتشر خواهند شد از این دسته هستند.

 

2) نقد چه ساختاری باشد چه بازتابی، در نگاه كلی، بیان دیدگاه شخصی است. هر منتقد در ارائه ی دیدگاهش، توضیحاتی می دهد اما این توضیحات به هیچ وجه دلیل بر ضعف اثر مورد نظر نیست، چرا كه نظرات مخالف نیز بسیار اند. به عبارت دیگر، نباید انتظار قانع شدن از یك مطلب انتقادی داشته باشیم، چرا كه ممكن است با دیدگاه ما متفاوت یا حتی در تناقض باشد. برای اثبات این مطلب به خود، می توانید به سایت متاكریتیك مراجعه كنید و به نقد و نمرات منتقدان مشهور بر یك اثر خاص (به طور مثال فیلم "سر آغاز" از كریستوفر نولان) نگاهی بیاندازید. تمام این منتقدان در زمینه ی تخصصی خود صاحب نام هستند، اما نقدهایشان، خود گواهی بر این نكته است كه برداشت های شخصی و در كل دیدگاه هر شخص با اشخاص دیگر كاملا متفاوت است، چنان كه در نقد فیلم "سرآغاز"، در كنار نمرات 100 كه بالاترین نمره ی ممكن است، نمره ی 25 هم قابل مشاهده است! این مطلب حتی در نقدهای ساختاری نیز وجود دارد به طوری كه اساتید مختلف موسیقی هر كدام نظرات متفاوتی پیرامون نحوه ی ساخت یك اثر موسیقایی ارائه می كنند.

 

3) همواره باید این نكته را مد نظر داشت كه یك منتقد، نباید بر دیدگاه ها و اظهارات اشخاص و منتقدان دیگر تكیه كند و به عبارتی، نقد مستند وجود ندارد! اگر ارائه ی اطلاعات پیرامون یك اثر در دستور كار است، تمام اطلاعات باید مستند بوده و با دلیل و مدرك ذكر شوند. اما نقد، همانطور كه در قسمت قبل توضیح داده شد، كاملا بر یك دیدگاه شخصی استوار است و نباید انتظار ارائه ی سند از منتقد داشت!

  با توجه به نكات فوق، می توان اینگونه نتیجه گرفت كه در بیان دیدگاه شخصی، واژگان "درست" و "نا درست" تعریف نمی شوند، چرا كه آزادی بیان را نقض می كنند. البته این به معنای عدم اظهار مخالفت با یك نقد نیست، بلكه به مخالفت های ما جهت می بخشد. 

  به امید آن هنگام كه نگاه ما به مقوله ی انتقاد، نگاهی عمیق و در عین حال وسیع باشد.    


*****


ادامه مطلب

نقدی بر یك جدایی...

در عرصه ی تكامل بشری، همواره راه های بسیاری برای شناخت، تفسیر و تبیین هدفِ تكامل وجود داشته است همچون "علم" و یا عنصر "تجربه". اما در این میان، تنها مسیری كه با بصیرت درون و آگاهی ذاتی انسان در تماس است، هنر است. اگر علم را پیشتاز در شناخت و تفسیر مفاهیم نو بدانیم، هنر با صیقل دادن این مفاهیم، بیان را هر چه ساده تر و موثر تر می كند و این رسالتی است بر دوش هنر. این بیان موثر در آثار هنری بزرگانِ نویسندگی، موسیقی، نقاشی، سینما و دیگر هنر ها به وضوح قابل مشاهده است.

یكی از شاخه های هنر كه در دهه های اخیر بسیار مورد توجه و استقبال جهان و جهانیان قرار گرفته، سینما است. هنر سینما به نوعی آمیزه ای است از دیگر هنرها. این هنر، علی الخصوص در سال های اخیر تبدیل به جریانی از هنر هایی همچون موسیقی، نویسندگی، بازیگری، فیلم برداری، عكاسی و بالاتر از همه، هنری به نام ذهن خلاق و نگاه پویا شده است. از این رو می توان سینما را به ظاهر، گونه ی تكامل یافته ی هنر دانست.

ورود سینما به ایران، همانند بسیاری از كشور ها به دهه های پیشین باز می گردد؛ زمانی كه نخستین فیلم ناطق ایرانی در سال 1312 با نام "دختر لر" به نمایش درآمد. اما متاسفانه از‌ ابتدای  فعالیت سینما تا كنون، به دلیل بروز تغییرات گوناگون در جو سیاسی كشور، این هنر با فراز و نشیب های فراوانی روبرو شده است كه از آن جمله می توان ركود شدید به علت مواجهه با جنگ جهانی دوم طی سال های 1315 تا 1327 و تغییرات اساسی بعد از انقلاب اسلامی را نام برد. در سال های اخیر نیز سینمای ما، متاثر از موج سطحی نگری های جهانی نسبت به مقوله ی هنر، افت شدیدی از منظر كیفیت و محتوی داشته است. اما در همین روزها كه سینمای ایران، ارزش واقعی خود را از دست داده، هستند هنرمندان خوش فكر و خلاق كه این عرصه را بار دیگر به روزهای اوج باز گردانند؛ مردانی همچون اصغر فرهادی.




ادامه مطلب

پارادوكسی در پنبه زنی!

   داشتنِ یك پسر داییِ وبلاگ نویس مثلِ نوید خیلی سخت است. وقتی كه می بینم كه چهلُمِ پستِ آخرش است و هنوز آپ نكرده بسیار شاكی می شوم. ضمن اینكه از بیست روز پیش به همه ی جهانیان از جمله "خواجه حافظ شیرازی" قول داده است كه وبلاگ را به روز می نماید اما طبق معمول جز وعده ی سرِ خرمن نبوده است. اینجاست كه خودِ خواجه می فرماید:

الا ای صاحبِ موسیقیِ و ساز / تو ای گیتار زَنِ خلاق و دَم ساز

میافكن در میان تو وعده ی پوچ / بیا آپی بكن، در دجله انداز!

   چنین بود كه افكارِ عمومی و وجدانِ پاك و منزه بر بنده فشارِ زیادی آورد و باعث شد به فكرِ نوشتنِ پستی بیافتم كه این خانه ی متروكه را باز به اصل خویش برگرداند كه روزگارِ وصلَش طولانی شده است. می دانم نوید طولانی می نویسد و در امرِ نگارشِ "شبهِ بینوایان" دستِ بنده را از پشت بسته است. می دانم در زمینه ی تحلیلِ موسیقی خیلی كارَش درست است و گاهی خودش هم از سطحِ نقد هایش كف می كند. می دانم خیلی دیكتاتور مسلك است و موضوعات دیگر را به ندرت در این وبلاگ می پروراند. كلا می دانم تحمل او و وبلاگش سخت و طاقت فرسا است و باورِ وجودِ چنین آدمِ نامردی اصلا در مخیله ی دوستان نمی گنجد (اول ها در مخیله ی من نیز نمی گنجید اما یك روز آمد و گفت یا بگنجانَش یا می گنجانَمَش!)، می دانم كه درس را بهانه كرده كه ننویسد اما هر وقت بنده می روم گوگل پِلاس، او و جور و پَلاسش را می بینم كه وسط پِلاس، پَلاس است و با دوستانَش مشغولِ پِلاسیدن! اما شما را به جانِ ‌وبلاگ هایتان قَسَم می دهم كه بیایید و به این آقا بگید كه اینجا را به روز كُند كه دلِ عمهِ پِسر عجیب تنگ شده است! حالا و پس از این همه مقدمه و حرف های مفت و صد مَن یك غاز كه باعث شد وقت گران بهایتان از بین برود و الان دارید بنده را فحش كش می نمایید، همه باهم، یكصدا و بی وقفه:

نوید بیا! نوید بیا، هِی هِی! نوید بیا، نوید بیا، هوی هوی!


پی نوشت:

   این پست را به پیشنهاد نوید عزیز نگاشتم. مثل اینكه از متروی شیطان پیاده شده اند و می خواهند بنویسند. این اتفاق فرخنده را به عموم مردم ایران مخصوصا وبلاگنویسان تسلیت عرض می كنم و آرزوی صبر برای همه دارم!


یاس وحشی



تاریخ به روایت "انسانیت"

ایستاده بر سر شاهراه تاریخ، نگاهم را به دروازه ی معدوم بشریت دوخته بودم، به سرآغازی متروك. سر انگشتانم، گرد تلخ سیاهی را از آن زدودند و برای لحظاتی، نوری غریب به چشمانم خورد. می دانستم این سیاهی، از آغاز نبود، آغاز، پلید نیست، آغاز، نورانیت است، نه ظلمت. و نیز می دانستم كه موج تاریك حماقت بشر، روزی تاریخ را به این گرد سیاه خواهد نشاند. اولین قدمِ خاكی را به نرمی برداشتم و ذره ای از دروازه دور شدم، راه طویل بود و سخت و انتظار ها بسیار. هراس داشتم از قدم نهادن در این راه، از تماشای قساوت آدمی زاد در حق خویش كه چگونه مسیر زوال خود را هموار می ساخت.

قدم به قدم فضا را تیره تر و پلید تر می یافتم. گاه مردانی می دیدم، تاریك تر از شب و گاه مردانی روشن تر از نور و چه اندك بودند مردانِ نور. گاه زنانی می یافتم پوشیده به جامه ی شهوت ِ ظلمت فزای و گاه زنانی آراسته به حریر عشق و چه اندك بودند زنانِ عشق. چه بسیار دیدم قابیل هایی كه از جرقه ی حسادت، جهنمی از نفرت ساختند و برادر خویش، هم خون خویش را به كام زبانه های خشمگین آن كشاندند و چه اندك دیدم هابیل ها. خاك در مقابل دیدگانم قدم به قدم تار تر می شد، آسمان سرخ تر. درختانِ ستبر در آتش خودكامگی بشر می سوختند و گل ها لگد مال می شدند. رعد می غرّید، ابر می گریست و عدم، وجود خویش را هر لحظه به رخ آدمی می كشاند، اما غرور چشمان وی را بر حقیقت بسته بود.

گمان نمی كردم گذر از تاریخ انسانیت، اینگونه روحم را بیازارد. همه ی زیبایی ها در چشم بر هم زدنی محو می شدند؛ دشت های فراخ، كه روزگاری گذر غزال ها را به خود دیده بودند، جایگاه خویش را به دریاهای خون می سپردند. كوه های عظیم، كه روزگاری نماد استقامت بودند، پاره سنگ هایی می شدند و بر سر مردان و زنان مظلوم فرود می آمدند. كودكان، قربانی رذالتِ هویدای ظالمان می شدند. بودند در این میان آن ها كه قهرمانانه می جنگیدند، اما دیری نمی پایید كه فریاد های انسانیت بار دیگر در گورِ خودبینی مدفون می شد. مردان خدا یكی پس از دیگری می آمدند و سخنان پروردگار را به میان می آوردند، اما هر آنچه بر سر زبان ها می افتاد زیر خروار ها خاك مدفون می شد، هر بار سخت تر از قبل. در گذر از هزاره های بشری،‌ هزاران شمشیر آغشته به خون مردان نیك سرشت دیدم، شمشیرهایی كه قلب حق را نشانه رفته بودند و چه اندك دیدم آن ها را كه ایستادند و جانب حق را گرفتند و چه بسیار دیدم آن ها را كه شرف و دین خود را به اندك زری باختند.

قدم هایم بر روی خاك سنگینی می كرد، خاكی از خون و اشك و تن مظلومان. توان ادامه نداشتم، دردِ زخمِ شلاق هایی كه بر تن انسانیت روانه شده بود را بر تن خویش حس می كردم. آدمیت را چه شده بود؟ گویی فراموش كرده بود كه این آمدن از بهر رفتن است، نه ماندن و جاودانه شدن. گویی فراموش كرده بود كه "آدمیت" نشان از "انسانیت" نیست، و نمی دانستم كه چرا به امید یادآوری "انسان" بودم،‌ آن هنگام كه می دانستم آدمی به دست خویش "انسانیت" را كشته بود! و لحظه ای بعد، چشمانم به نوری خیره گشت، نوری از آسمان ها كه نامش را "محمد" نهاده بودند، زیباترین جلوه ی انسانیت. ایستادم، آنچنان كه گویی تاریخ ایستاد و نظاره گر شد، نظاره گرِ "عروج انسان" به نزد پروردگار، و آن هنگام بود كه امید خویش را باز یافتم.

لحظه ها گذشتند و امیدها باز گشتند؛ هیچ گاه انسانیت را در این جلوه ی زیبا نیافته بودم. قدمی دیگر برداشتم و لحظه ای بعد صدای اشك های "انسانیت" را شنیدم، اشك هایی مقدس كه تنها همدمشان تاریكی بود و چاه آب. شگفتی دیگری از انسانیت یافتم، اما این اشك های "علی وار" افكارم را بار دیگر به سوی نا امیدی سوق داد. هراس باز هم تار پود وجودم را در نوردید؛ هراس از نابود شدن دوباره ی انسان و انسانیت، هراس از شكستن دل انسانیت،‌ هراس از اشك هایی كه تنها در چاه فرو می ریزند؛ و سر انجام، "علی" را نیز كشتند.

از آن هنگام با هر قدم، هیچ، جز ظلم و ظالم ندیدم. محمد، "انسانیت" را با "اسلام" به مردم نشان داد، اما بعد از او "اسلام" را به فنا دادند و بار دیگر "انسانیت" را زنده به گور كردند. "علی" را نیز از سر راهشان كنار زدند تا به تنهایی سوار بر اسب های خون افشان خویش بر انسانیت بتازند. اما هنوز كورسو امیدی به بازگشت داشتم، تنها به دنبال زمانش می گشتم.  

و سرانجام در آن روزها كه ظلمت بر جای جای زمین خدا سایه افكنده بود، نوری سزوار یافتم كه كلامش "آزادگی" بود و كردارش "انسانیت". در آن روزها، در آن روزهای سراسر نا امیدی، "حسین" را یافتم،‌ مردی از تبار "محمد"، مردی كه آمده بود تا واژه ی "انسان" را تا قیام قیامت بر سر زبان ها بیاندازد، آمده بود تا "آزادگی" را به جهان نشان دهد و چه زیبا بود "آزادگی". حسین آمد، آمد و ایستاد، آمد و جنگید، آمد و كشته شد. اما كاری كرد تا جهان و جهانیان تا ابد "انسانیت" را از یاد نبرند. حسین، بار دیگر نور اسلام و ایمان را در آسمان ها پراكنده كرد، نور امید به آینده ی انسانیت را. "یزید" ‌پیروز شد،‌ اما جنگ حقیقی را به حسین باخت، و مجازات بازندگان به حسین، این رساله ی شرافت و انسانیت، مجازاتی است فراتر از وصف.

و سر انجام، 1400 سال از آن حماسه ی بی بدیل گذشت و من، همچنان در شاهراه تاریخ قدم می زنم. یزید های بسیاری آمدند و رفتند و همواره مردانی بودند كه "حسین وار" در مقابلشان بایستند، اما گویی گذر زمان، بار دیگر چهره ی انسانیت را پوشانده است. ستمِ زورگویان بار دیگر همچون آواری بر سر مظلومان نازل شده و زندگی شان را به تاراج برده است. نامِ حسین هنوز هم بر سر زبان ها است، اما كردار حسین بر سر دارها، همچون آن حلّاج ها كه خواستند سیرت حسین را زنده سازند. بار دیگر سایه ی ظلمت زمین را فرا گرفته است. همه در انتظار نور الهی هستند تا شاید برای همیشه نجات بخش قوم مظلومین باشد، نوری به نام "مهدی". به راستی، آیا بازگشتی برای انسانیت خواهد بود؟



یک عاشق موسیقی... هر جا که نوایی باشد آنجا خواهم بود... هر جا که من باشم نوایی خواهد بود... من زندگی را خواهم نواخت... پس بشنو و با من بنواز .

این وبلاگ بیشتر مخصوص موسیقی بوده و گاهی به مسائل دیگر هم می پردازد .
نظر سنجی های وبلاگ به منظور آشنایی دوستان با موضوعات مطرح شده می باشد و هر ماه به روز خواهند شد .

امیدوارم كه مطالب وبلاگ برای شما سودمند باشند ...

نوید امین خانی


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :